داستان کوتاه جذاب و خواندنی

اتفاق ... !

فردا و پس فردا مغازه را تعطیل کردم. میزنیمش سر جمعه میریم سه روز رامسر. فرزاد و زنش هم هستن. میریم چهار تایی لبی تر میکنیم و خستگی در میکنیم و تن را با آب شمال آشنا میکنیم و برمیگردیم سر زندگیمون. بالا غیرتا فقط کاغذ ماغذ دنبال خودت نیار. جاش میشینیم گپ میزنیم، میریم خرید، هر چی تو بخوای.

  1. ۱ سال قبل
  2. ۰
قهر

نوداد (بانک ویدیو خبر ایران) شما را به خواندن این داستان کوتاه جذاب دعوت می کند ؛

یک دقیقه گوش کن! حالت گرفته س درست، الان حوصله ی خودتم نداری درست، ولی این میگذره. همه چیز را خراب نکن! خودت هم خوب میدانی چیزی نشده که بخواهی بخاطرش زندگی مان را به هم بریزی، همه ی این سه سال را بریزی دور، به همین راحتی! من ... 

منصور بود. مثل دیروز. مثل پریروز. مثل روز قبلش. گفته بود زنگ نزند. میزد. هر دفعه هم همان ساعت. چشمش را که می بست میدید که کتش را انداخته روی کاناپه ی جلوی در و کلید و کیفش را گذاشته روی کنسول کنارش. جوراب ها را کنده و پاهایش را توی وان شسته. آمده با زیر شلواری نشسته روی مبل همیشگی اش، تلویزیون را روشن کرده و به او زنگ زده.

چرا گوشی را خاموش نمیکرد؟ میتوانست موبایل را هم همان جا بگذارد و نیاورد مثل آن همه خرت و پرت توی آن خانه که یکدفعه فهمیده بود هیچ کدامشان را نیاز ندارد. موبایل را هم اگر نیاورده بود آن وقت او دیگر شماره ی خانه را نمیگرفت. شاید یک بار یا نهایتا دو بار. روی بیشترش را نداشت. ولی حالا ... چرا جواب میداد؟ دلش میخواست ندهد.

اگر فکر میکنی لازم داری یه مدت دور باشی، آنجا بمانی، بمان بعد برگرد. ولی برگرد. زیاد کشش نده. زنگ بزن بهم خودم میام دنبالت. اصلا ...

پیشانی را به شیشه گذاشته بود و گوشی را با شانه به گوشش چسبانده بود و نشسته بود روی لبه ی پنجره ی اتاقش و دست ها قفل کرده بود دور زانو ها. هنوز هم جایش میشد. نفسش هر بار خطی بی رمق از بخار روی شیشه می انداخت که دوام نمی آورد. حیاط را تماشا میکرد و باغچه را. کلاغ سمجی داشت با نوک ترسناکش چیزهایی را که او نمیدید از خاک بر میداشت و با هر نوک که میزد سرش را بلند میکرد و دور و برش را میپایید انگار که کار بدی کرده بود و باز از نو مشغول میشد. آن طرف تر، درخت انجیر پدر انگار یکدفعه به اندازه ی سه سال بلند تر شده بود و سایه انداخته بود.

اگه این درخت انجیره چرا برگهایش بوی نارگیل میده بابا خان؟
انجیره ناز خاتون، انجیر! وقتی در آمدند میخوری میفهمی
بیا خودت بو کن من که دروغ نمیگم
آخ آخ نمال به صورتت اونو! الان صورتت سرخ میشه میسوزه! بده ش به من ببینم!

نداده بود. دویده بود دور حیاط با برگ انجیر توی دستش. صورتش سرخ شده بود و تا شب سوخته بود آن روز.

گوشی توی دستش سنگینی میکرد. یک هو انگار سنگین تر از آنی شده بود که بتواند نگه داردش. برای یک لحظه دلش خواست بی هیچ مقدمه و حرفی بی آنکه قطعش کند، همانطور با صدای منصور یک هو بیاندازدش روی ملافه های نارنجی که روی تخت خواب قدیمی اش بازیگوش و لا ابالی به هم پیچیده بودند.

جواب منو بده نگار! یعنی واقعا اینقدر می ارزه؟ آره؟ اینقدر که به خاطرش گه بزنی به خودت و من و زندگیمون؟ لا مصب من و تو همین یه ماه پیش کادوی سالگرد به هم دادیم. حالا یه دفعه کنده ای که بری؟ همین؟ همه ی این سه سال کشک؟ آمده ام خانه میبینم روی یک نصف صفحه برام دو خط و نیم ...

راست میگفت یک ماه پیش دو نفری جشن گرفته بودند. عصر همان روز که صبحش بعد از اینکه او رفته بود سر کار، روسری اش را سرش کرده بود و زده بود بیرون و مترو سوار شده بود و اشتباهی دروازه دولت پیاده شده بود. عصر همان روز که صبحش پرسان پرسان و پیاده توپخانه و ناصر خسرو را زیر و رو کرده بود تا بالاخره از توی یکی از انبار های پشت شهرداری گیر آورده بود.

اینم همونه. از یه خانواده س با اون. اون آلمانی بود. دیگه نیس تو بازار. اگر هم پیدا بشه قیمتش این نیس. همین هم بری فردا بیای دیگه نیس. بردار ببر! همین کارت رو راه میندازه. فقط ...

میدانست چه بلایی قرار است سرش بیاید ولی کارش باید راه می افتاد. پول را داده بود ولی اعتماد نمیکرد. اسمش را از اینترنت چک کرده بود. خودش بود. تا سه روز جراتش را نداشت. دلش ریخته بود وقتی طرف بهش گفته بود تزریق را باید دکتر انجام بدهد. نمیشد. کار خودش بود. فکرش را هم نمیکرد سی و چهار واحد سواد نیمه کاره ی پرستاری شهید بهشتی که ولش کرده بود و رفته بود پی دل خودش، آنطوری قرار بود به کارش بیاید:

چهار قسمت، خارج فوقانی. انگشت اشاره را میگذاریم روی تاج قدامی و به بیمار میگوییم نفس عمیق بکشد. وسط نفس کشیدنش میزنیم به ناحیه ی بین انگشت اشاره و وسطی. آسپیره میکنیم که توی رگ نباشد، بعد هم آرام پیستون را فشار میدهیم برای هر سی سی، ده ثانیه تا همه ی مایع تزریق بشود.

همه ی مایع تزریق شده بود و یک ساعت نشده چیزی توی دلش کنده شده بود و او دست به شکم جلوی آیینه ی قدی روی دیوار کنار وان حمام دولا شده بود و داد زده بود و هق هق کرده بود. یک ساعت نشده جهنم شروع شده بود. دیگر همه اش درد بود و خون و وحشت و تمام. ملحفه ی تخت خواب را گذاشته بود توی کیسه و قبل از اینکه او برسد انداخته بود توی سطل وسط کوچه. دست به دیوار برگشته بود بالا. شب سردرد را بهانه کرده بود و مانده بود توی اتاقش. آن شب او نفهمیده بود روی تخت بی ملحفه خوابیده.

 کلاغ زیر درخت برای لحظه ای بالهایش را از هم باز کرد و درجا چند بال زد و بست. انگار خواسته بود بپرد و بعد پشیمان شده بود.

شده بذارم آب توی دلت تکان بخوره؟ خودت بگو! ها؟ خودت بگو! شده؟ شده تو این سه سال چیز مهمی بین من و تو پیش آمده باشه؟ شده چیزی از هم پنهان کنیم؟ شده یه بار ...

برای یک لحظه خواست بپرد میان حرف هایش. میخواست بگوید همین! همین که الان گفتی پیش آمد. خیلی هم پیش آمد. سه سال هر روز پیش آمد. هر شب پیش آمد. میخواست بگوید تو راست میگویی هیچ چیز هیچ وقت پیش نیامد. اینقدر هیچ چیز هیچ وقت پیش نیامد که من بریدم. حرفش را خورد. چطور میتوانست این را حالی او یا هر کس دیگری بکند؟ چیزی که خودش هم درست نمیفهمیدش و حالا بعد از سه سال مجبور شده بود به وجودش اعتراف کند.

آنقدر جر و بحث نکرده بود که بلد نبود. میدانست به محض اینکه شروع کند به حرف زدن کاملا ممکن بود یک هو چیز خیلی بی ربطی بگوید یا نا غافل و بی ربط بزند به گریه یا خنده، مثل همه ی آن دفعه هایی که جلوی آیینه گریه افتاده بود صبح ها. نمیشد.

من خر نیستم نگار. گذاشتی درست وقتی اوضاع من و اوضاع این سگ مصب ریخته به هم داری برایم ادا درمیاری. امروز دو تا چکم تو دو تا بانک ...

چطور باید بعد از سه سال به او میگفت که از همان شب که از وسط دود اسفند رد شده بودند و پایشان را زده بودند توی خون راه گرفته روی آسفالت جلوی خانه، فهمیده بوده که نمیتواند ولی جرات نکرده بود. از همان لحظه که پدرش پیشانی اش را بوسیده بود و دست به دست داده بودشان و رویش را برگردانده بود تا او چشم های خیس شده اش را نبیند. از همان کل آخر که زنها جلوی در کشیده بودند. از همان شب که توی تاریکی ادای پیچ و تاب خوردن و نفس نفس زدن را در آورده بود و بعد رفته بود زیر دوش یک ساعت بی صدا گریه کرده بود.

چهار روز شد نگار. من اعصاب این بلاتکلیفی را ندارم. گند خورده به همه ی زندگیم. اصلا گور پدر کار و زندگی من، دلم برای لبخندهات ...

میدانست کدام لبخند را میگوید. هر وقت سر بلند میکرد و میدیدش که دارد از روی مبل روبرویی به او نگاه میکند، لبخند میزد. همان لبخند ثابتی که بود و نبود. لبخندی که سه سال تمرینش کرده بود تا از کار در آمده بود و شده بود آنی که بود. شده بود شکل همان حریر گلدار که جلوی در حیاط خلوت کشیده بود تا از آشپزخانه دید نداشته باشد. این ها را چطوری میشد گفت؟ دروغ نمیگفت منصور. لبخندش را دوست داشت.خیالش راحت میشد با آن لبخند ها که او میزد.

سایه انجیر رسیده بود زیر پنجره. نگاهش به گوشی افتاد که روی ملحفه ها افتاده بود. فردا میشد یک هفته که آنجا بود و هنوز به هیچ کدامشان چیزی از تصمیمش نگفته بود. نتوانسته بود بگوید. روز اول مادر سوال پیچش کرده بود و وقتی دیده بود جوابهایش سر بالاست از صرافت افتاده بود و گذاشته بودش به حال خودش. حالا میدانست کم کم تحملشان داشت ته میکشید. در چشمهای مادرش راحت این را میدید. پدر خود دار تر بود.

میدانست حتما هردوشان فکر میکردند حرفشان شده. فکر میکردند یکی از همین قهر هاست که همه میکنند و چند روز طول میکشد. چیزی نمیگفتند ولی میدانست هر دوشان چشم به در بودند تا او جعبه ی شیرینی به دست بیاید و برش دارد و ببردش خانه.

زندگی زیر یک سقف اصلا یعنی قهر و آشتی و مرافعه. اگر نباشد یک جای کار میلنگد. اتفاقی نیافتاده که!

پدر بود که همانطور پشت به او و رو به تلویزیون داشت حرف میزد و او خوب میدید ته مانده ی تحمل پدرش هم دارد ته میکشد. تصمیمش را گرفت. باید به او و مادرش که دو نفری به اندازه ی همه ی دنیا جمعیت داشتند میگفت که نمیخواهد برگردد توی آن خانه و دلیلش را هم آنها نباید ازش بپرسند چون نمیتوانند بفهمند. چون اصلا لازم نیست بدانند. چون خودش هم نمیتواند بفهمد ولی میداند دیگر نمیتواند برگردد. باید حالیشان میکرد قرار نیست منصور با جعبه ی شیرینی بیاید.

بی که پدر ببیند چشمهایش را بست و هر چه توان داشت جمع کرد توی صورتش:

نه بابا جان. داستان من فرق داره. من دیگه نمیخوام برگردم چون ...

همان جا ماند. ساکت. انگار یک هو همه ی شهر با او ساکت شده بودند تا حرفش را تمام کند. پدر سرش را برگردانده بود و عینکش را داده بود بالا و به او خیره مانده بود. چه باید میگفت؟ کلمه ای را که نمیدانست چیست پیدا نمیکرد. دست آخر همان نصف جمله را که گفته بود باز تکرار کرد. وقتی با هق هق به اتاقش رسید و در را بست، هنوز صدای پدر از نشیمن می آمد. داد میزد. پدر هیچ وقت داد نزده بود. دست ها را روی گوشهایش گذاشته بود و چشمهایش را بسته بود. یادش نمی آمد چه گفته بود ولی میدانست که بالاخره حالیشان کرده بود که برگشتنی در کارش نیست.

حالا سه روز بود که گفته بود و همه چیز سه روز بود که با سرعتی که او باور نمیکرد عوض شده بود. سه روز بود که پدر حرفی برای گفتن نداشت و مادر اگر حرفی داشت زیر لب با خودش میگفت و او اگر برای ناهار و شام از اتاق بیرون نمیرفت کسی صدایش نمیزد.

فردا داییت و زنش دارن میان اینجا. من گفتم شوهرت رفته ترکیه برای جنس هایش. اگر تا فردا هنوز اینجا بودی گند نزن لطفا. اصلا بشین همون بالا توی عمارتت. لازم نیست بیای بیرون. بشین همون جا وسط ...

مادر بود. باورش نمیشد که مادر بود ولی مادر بود. صدایش را نمیشناخت. سقف خانه سه روز بود که هر روز کوتاه تر شده بود و حالا تا روی سینه اش پایین آمده بود. سه روز بود تحمل نگاه مادر را نداشت یا تحمل صدای گریه اش را صبح ها وقتی همه جا ساکت بود. اتاقش غریبه شده بود. ملحفه ها سه شب بود که تنش را میخوردند و او باز مجبور شده بود برای خوابیدن پیراهنش را بپوشد. مثل شب های خانه ی منصور.

پیراهن را که پوشید یاد او افتاد. سه روز بود که زنگ نزده بود و او حالا دیگر نمیدانست خوشحال است که او زنگ نزده یا منتظر. روز چهارم به شب نرسیده، زد.

جعبه ی شیرینی را گذاشت روی میز وسط پذیرایی. پدر که خواست بنشیند نیم خیز شد و مکثی کرد و باز نشست. مادر که از آشپزخانه درآمد بلند شد و سینی چایی را از دستش گرفت و به پدر و بعد به مادر تعارف کرد. شیرینی را هم. پدر قندش را بهانه کرد. مادر برداشت. دو نفر در تلویزیون داشتند به زبانی که او نمیفهمید راجع به چیزی حرف میزدند. کسی کانال را عوض نمیکرد. از پنجره ی پذیرایی کلاغ را دید که چیزی را به دهن گرفت و پرید سر دیوار.

ساک دستی کوچکی را که آورده بود بست. یک مسواک، یک حوله، یک دست لباس زیر، یک تی شرت، یک شلوارک، دو تا مداد و یک دسته کاغذ.

ساک را منصور از دستش گرفت. سبک تر از آنی بود که فکر میکرد. لبخند زد و همین طور که راهرو را به سمت در شیشه ای میرفتند سرش را نزدیک گوش او کرد:

فردا و پس فردا مغازه را تعطیل کردم. میزنیمش سر جمعه میریم سه روز رامسر. فرزاد و زنش هم هستن. میریم چهار تایی لبی تر میکنیم و خستگی در میکنیم و تن را با آب شمال آشنا میکنیم و برمیگردیم سر زندگیمون. بالا غیرتا فقط کاغذ ماغذ دنبال خودت نیار. جاش میشینیم گپ میزنیم، میریم خرید، هر چی تو بخوای.

پدر و مادر پشتشان می آمدند. مادر شاد تر از آنی بود که بتواند پنهان کند. لبخندی بزرگ و عجیب همه ی صورتش را پوشانده بود. پدر خود دار بود ولی میدید که او هم شادی غریبی از زیر صورت جدی اش بیرون زده بود. وقتی جلوی در رسیدند آمد و دستشان را گرفت و به هم داد:

کدام زندگی است که دعوا و جر و بحث نداشته باشد؟ دیدی خوشگل خانم حل شد؟ اتفاقی نیافتاده که! برید به سلامت.

به پدرش نگاه کرد. برای لحظه ای مکث کرد، نمیدانست چه باید بگوید. لبخند زد. لبخند ثابتی که بود و نبود. لبخندی که سه سال تمرینش کرده بود تا از کار در آمده بود و شده بود آنی که بود. شده بود شکل همان حریر گلدار که جلوی در خیاط خلوت کشیده بود تا از آشپزخانه دید نداشته باشد. خیال پدر راحت شد.

پایان.