داخل توالت می توانستم او را ببینم که گوشه تخت خوابیده بود و ...

مرد مسلح نمی دانست که آن شب، من در خانه هستم. او از پنجره زیرزمین دیده بود که پدر و مادرم با شخصی خداحافظی می کردند که کف اتاق نشیمنی که فقط با نور تلویزیون روشن بود، دراز کشیده بود.

  1. ۶ ماه،۲ هفته قبل
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

او احتمال می داد که آن شخص خواهرم «تریش» باشد، اما در واقع برادر کوچکترم، «پیت» بود (تریش بعد از تعطیلات به دانشکده اش بازگشته بود و برادر دیگرم «کریس» هم به جلسه پیشاهنگان پسر رفته بود). چند دقیقه بعد از اینکه پدر و مادرم با خودرو خانه را ترک کردند، مرد مسلح به جلوی در ِ خانه ویلایی ما خزید و مستقیم به طبقه همکف رفت.

28 اکتبر 1977 روزی که زندگی ام را متحول کرد، جمعه بود. چند ماه قبل از آن، زیادتر مناطق نیویورک به «تابستان سام» (فیلم جنایی امریکایی) شهرت یافته بود. این شهر و حومه آن در چنگ یک قاتل زنجیره ای بود که معمولاً زوج هایی را که تنها با خودرو سفر می کردند، شکار می کرد.اما تابستان و پاییز در منطقه شمال نیوجرسی با نام فردی که به «متجاوزِ رمسی» شهرت داشت، سپری شد. این لقب از وقتی به او داده شد که حمله به شهر «رمسی» را آغاز کرد. منطقه آرام ما، «آلن دِیل»، در جنوب این شهر قرار داشت.

«پیت» با شنیدن گام هایی سنگین که روی پله های زیرزمین کشیده می شد و زوزه آرام سگ خانواده، بسرعت برخاست و خود را پنهان کرد اما مرد مسلح می دانست که او آنجاست. تفنگ را به سمت او نشانه گرفت و از برادرم خواست از مخفیگاه خود خارج شود. بعد از برادرم پرسید کسی آنجا نیست؟ پیت دروغ گفت و پاسخ منفی داد.در آن سال ها دانش آموز ارشد دبیرستان بودم. خوب درس می خواندم و دوستان معدودی داشتم، طوری که انگار می خواستم این مسأله را ثابت کنم. آن شب در خانه بودم و قطعه ای را برای مجله ادبی مدرسه تمام می کردم. قرار بود یک طنز اجتماعی خاص برای گروه «کول کیدز»، بچه قلدرها و فشار خفه کننده همکلاسی های دبیرستان باشد. تهیه این قطعه دیر شده بود و چندان هم درخشان نبود اما آن شبِ جمعه، کار دیگری برای انجام دادن نداشتم. به همین خاطر پشت میز اتاق خواب کوچکم نشستم و شروع به نوشتن کردم. مرد مسلح که در زیرزمین با برادرم، پیت، تنها بود از او خواست وی را به اتاق خواب اصلی ببرد. چیزی نگذشته بود که صدای پای دو نفر را درست در بیرون اتاقم شنیدم که به سمت اتاق پدر و مادرم می رفتند. بعد صداهای زیادتری شنیدم؛ صدای باز و بسته شدن کمد و کشوها. از روی حس کنجکاوی و ناراحتی درِ چوبی دستشویی را که اتاقم را به اتاق والدینم وصل می کرد، باز کردم. این اتاق کاملاً روشن بود و از داخل سرویس بهداشتی می توانستم پیت را ببینم که گوشه تخت خوابیده بود و سرش به سمت من بود اما چشمانش را محکم بسته بود.




همرسانی نوشتار: