من از کودکی عاشقت بوده ام !

آن سال ها از کمد دیواری و کمد لباسی و این چیزها خبری نبود، یعنی، شاید هم اگر بود ولی توی خانه ما خبری نبود.

  1. ۵ روز،۱۸ ساعت قبل
  2. ۰
من از کودکی عاشقت بوده‌ام ...
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

مادرم یک جعبه بزرگ فلزی داشت که تماشای محتویاتش برای من از تماشای یک گنج لذت بخش تر بود.

قواره های پارچه ای از مکه رسیده، سرویس چایخوری نقره، یک فندک تزیینی قرمز ایستاده به شکل یک جام، یک دوربین یاشیکا و یک بقچه ترمه که با سنجاق قفلی بزرگی چهار پرش را روی هم قفل می کرد.

برای من محرم از وقتی شروع می شد که مادرم رختخواب های روی صندوق فلزی را برمی داشت و بقچه را درمی آورد و لباس مشکی های عجین به بوی نفتالین را می انداخت توی یک لگن بزرگ مسی و آب می بست رویشان تا خیس بخورند، بعد توی سایه پهنشان می کرد که بور نشوند.

توی این گنجه علاوه بر پیراهن مشکی و شال عزایم یک چیز دیگر هم بود، یک زنجیر سه شاخه با دسته ای چوبی که بابایم برای این که دستم تاول نزند دور چوبش را با نوارهایی که دور تنه دوچرخه می پیچیدیم پیچانده بود و خوشدست شده بود. پدر که می رفت سر کار با مادرم و خواهرم که بغلی بود می رفتیم خانه خوشروها.

خوشروها ساداتی هستند در کرمان که بیش از پنجاه سال است در خانه شان روضه برگزار می شود. یک خانه قدیمی خشت و گلی با سقف هایی گمبه ای که یک حیاط بزرگ دارد و دور تا دورش اتاق هایی که به هم راه دارد. محرم ها این حیاط را خیمه ای بزرگ می زنند که سنگینی اش بر دوش دو ستون تنومند چوبی است.

خیمه ای با طرح های شیر و خورشید و رزم و اسب... منبر، توی حیاط و وسط زنانه بود و من مجبور بودم توی قسمت زنانه بنشینم، فقط دو مرد حق داشتند توی قسمت زنانه حضور داشته باشند؛ یکی حبیب چایی ریز بود و یکی آقا که منبری بود. حبیب چایی می آورد توی استکان های براق و تمیز و نعلبکی های گل سرخ و دوحبه قند. چایی را مادرم می گرفت و می گذاشت جلویم.

چایی خنک که می شد نصفش را می ریختم توی نعلبکی و یک حبه قند می انداختم صبر می کردم خیس بخورد، بعد با ته فنجان یک تاب به چای توی نعلبکی می دادم که شیرینی قند منتشر بشود. آقا که روضه می خواند زن ها چادرها را روی سرشان می کشیدند و سرها را پایین می انداختند.

ایستاده من یک کمی از نشسته زن های دور و برم بلندتر بود. نعلبکی دوم چایی ام را ایستاده می نوشیدم. سینمایی ترین و سورئال ترین تصویر عمرم از همانجا شکل گرفت؛ آن چایی انگار معجونی بود که مرا پرت می کرد وسط یک سرزمین دیگر. انگار چایی اثر می کرد و زن های چادر به صورت کشیده تبدیل می شدند به حجم های سیاهی که چون رشته کوه هایی بلند و کشیده از روضه پسر ابوتراب در تلاطم اند و من نظاره گر این ولوله کوهستانی بودم.

کوه هایی که با صدایی زنانه گریه می کردند و حسین می گفتند. دروغ چرا دلم خنج می افتاد از گریه شان گریه ام می گرفت و حسین حسین می گفتم و زنجیر سه شاخه را بر کتف هایم می کوبیدم .

هلال محرم که طلوع می کند، شب اول توی مشامم بوی نفتالین می پیچد و بعد همان تصویر کوه های متلاطم سیاه توی کله ام نقش می بندد. بعد هم دهنم مزه چایی خانه خوشروها را می گیرد ...

حامد عسکری

شاعر و نویسنده





همرسانی نوشتار: