تصادف حاشیه ساز : چی می گی هوشنگ، حالت خوبه !

یکی از دوستانم زنگ زد و ازم خواست با موتورم به آدرسی بروم، بسته ای را تحویل بگیرم و به خانه اش ببرم. بعد هم گفت: «ناهار هم مهمون منی، جایی قول ندی.»

  1. ۲ هفته،۴ روز قبل
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

نزدیک ظهر به آدرسی که دوستم گفته بود رفتم. چون تا ناهار وقت زیاد بود، آرام و خوش خوشک می رفتم و از رانندگی لذت می بردم. فکر کنم لبخندی هم می زدم چون بعضی از مردم با دیدن من لبخند به لبشان می نشست. ریه هایم را از هوا پر و خالی می کردم و همه چیز برایم لذت بخش بود، فرمان را رها کردم و داشتم صدای ترق توروق انگشتانم را در می آوردم که ناگهان ماشین جلویی ترمز گرفت، تا به خودم آمدم «شَتَلَق» از عقب کوبیدم به خودروی جلویی و خودم هم روی صندوق عقبش ولو شدم. راننده پرید بیرون، من هم از روی صندوق عقب پریدم پایین و خودم را معاینه کردم. خوشبختانه فقط مچ دستم یک کم درد گرفته بود. خانمی با یک بچه سه، چهار ساله هم از ماشین پیاده شد و بچه را روی صندوق عقب گذاشت. عقب ماشین کمی قُر شده بود. با راننده که مرد میان سالی بود، دست دادیم و بنده خدا پرسید: «طوری که نشدید ان شاءا...؟»

گفتم: «خدا رو شکر، نه. قبول دارم که مقصرم، خودمون حل و فصلش کنیم یا زنگ بزنیم پلیس بیاد؟»

گفت: «یک مبلغی عنایت کنید بریم به کارمون برسیم.»

گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

یک نگاه به تورفتگی ماشینش کرد و گفت: «پنجاه تومان»

یک دفعه خانم جیغی کشید و گفت: «چی می گی هوشنگ، حالت خوبه؟ زده ماشین رو داغون کرده، می خوای با پنجاه تومان ولش کنی بره؟»

گفتم: «خانم، من هنوز پنجاه تومن رو هم قبول نکرده ام، شما زیادتر می خوای؟»

گفت: «پس زنگ می زنیم پلیس بیاد»

هوشنگ خان رفت سمت خانم و پچ پچه ای کرد. دیدم خانم کمی آرام شد، بعد برگشت طرف من و گفت: «همون پنجاه کافیه، قبول دارید؟»

گفتم: «آره» پول را شمردم و به هوشنگ خان دادم. مجدد دست دادیم و عذرخواهی و خداحافظی کردیم.

موتور را روشن کردم و هنوز راه نیفتاده بودم که خانم دوباره جیغی بلندتر از اولی کشید و گفت: «وایسا ببینم... رادیاتور ماشین سوراخ شده... از این جا داره آب می ریزه...»

گفتم: «خانم رادیات که جلوی ماشینه نه عقب!»

بعد همگی آبی را که از درز صندوق عقب به روی زمین می ریخت دنبال کردیم تا رسیدیم به پاچه شلوار بچه کوچولوی هوشنگ خان، هر سه به خنده افتادیم!




همرسانی نوشتار: