پیرزن داشت از مقابل باغ می گذشت که صدای فریادهایی را شنید

ماجرای چهار مرد نقابدار که سوار بر موتور سیکلت اقدام به قتل و سرقت می کردند، از آن دسته ماجراهایی است که پنج کشته، چندین زخمی و دو سرقت مسلحانه از طلافروشی را به بار آورد و در نهایت نیز چهار نفر در رابطه با این پرونده به دار مجازات آویخته شدند.

  1. ۴ ماه،۱ هفته قبل
قتل
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

صبح یکی از روز های اول تیر بود که صدای تیراندازی، محلی ها را به سمت مغازه موتورسازی «احمد» کشاند. مغازه داران متوجه شدند که بلافاصله بعد از صدای شلیک دو مرد که کلاه کاسکت به سر داشتند، از مغازه خارج شدند و سوار بر موتور سیکلت های خود فرار کردند. آن ها هنگام فرار تیر هوایی شلیک می کردند تا مبادا مردم به آن ها نزدیک شوند.

با این اتفاق، پلیس در محل حاضر و پرونده ای تشکل می شود. احمد به بیمارستان منتقل شده و نمی تواند حدس بزند که چه کسانی مرگ او را می خواهند. البته تیرها به خطا می رود و او از ناحیه پا آسیب می بیند. پلیس در این میان متوجه می شود که دو ماه پیش نیز احمد به دلیل درگیری و مجروح شدن با چاقو راهی بیمارستان شده است. در آن حادثه نیز افراد ضارب نقاب به چهره داشته و از سوی احمد شناسایی نشده بودند.

ماجرای احمد با مجروح شدن خاتمه نمی یابد و کمتر از یک ماه، درست وقتی که وی تازه بهبود نسبی یافته و راهی مغازه خود شده بود، غروب حادثه دیگری برای وی تکرار و این بار ۱۱ گلوله به سویش شلیک می شود. بررسی صحنه جنایت و تحقیقات محلی معلوم می کند که افراد ضارب همان دو مرد نقابدار و گلوله ها از اسلحه ای که بار قبل احمد را مورد هدف قرار داده بودند، شلیک شده اند. منتها این بار مرگ احمد را موجب شدند.

قتل های مشابه

در حالی که سه روز از این پرونده گذشته بود، پلیس در جریان تیراندازی در یک از باغ قرار می گیرد؛ باغی در اطراف تهران. ماشین های پلیس، آمبولانس و مردم نزدیکی در ورودی باغ را مسدود کرده اند و پیکر خون آلود دو مرد (اکبر و سیدقاسم) روی برانکارد از باغ خارج می شود. یکی از آن ها با چهار تیر از پای درآمده است اما دیگری هنوز نفس می کشد.

بررسی های پزشکی قانونی حاکی از این است گلوله های شلیک شده به این دو مرد با گلوله هایی که به احمد شلیک شده است، تطابق دارد. بررسی صحنه جرم، دوربین های مدار بسته و حتی مصاحبه های پلیسی و بازجویی از همه افرادی که ممکن است به نوعی به این موضوع مرتبط شوند، حاصلی ندارد تا اینکه قتل چهارم نیز رخ می دهد.

در این حادثه پیرمردی به پلیس مراجعه و ادعا می کند ساعاتی قبل دو راکب موتور سیکلت با چهره پوشیده در حالی که او و پسرش مشغول رسیدگی به باغچه داخل کوچه محل زندگی خود بودند، به پسرش تیراندازی کرده و وی را نیز زخمی می کنند. پسر این پیر مرد در مسیر انتقال به بیمارستان در اثر شدت جراحت وارده فوت می کند و پرونده قتل چهار نفر در دایره جنایی آگاهی باز می شود.

سیدتقی(پدر بهروز) پیرمردی که خبر کشته شدن پسرش را به پلیس داد ، یکی از ضاربان را شناخت. سیامک از هم محلی های قدیمی آن ها بود که ارتباط کمی هم با بهروز داشت. به قول پیر مرد، این روزهای آخر با هم پچ و پچ های زیادی داشتند اما او خبر نداشت که موضوع گفت وگوهای میان آن ها چیست.

تیم تحقیق دست به کار می شوند تا سیامک را دستگیر کنند اما مشخص می شود که وی مدت هاست مخفی شده وکسی خبری از او ندارد. روز مفقود شدن سیامک با نخستین تیراندازی به احمد که منجر به مجروح شدنش شده بود، تطابق داشت.

سرقت مسلحانه و امنیتی شدن یک پرونده

موضوع چهار قتل به اندازه کافی منجر به اقدامات امنیتی برای دستگیر مرتکبان شده بود تا اینکه بروز دو سرقت مسلحانه در کرمان و اهواز باعث شد پرونده مطروحه، بعد ملی پیدا کند. در هر دوی این اتفاقات که به فاصله کمی از یکدیگر رخ داد، فشنگ و پوکه های کشف شده در محل حادثه، با آن هایی که در کالبد چهار جسد کشف شده بودند، همخوانی داشتند. تیرها از یک کلت کمری و اسلحه کلاشینکف شلیک شده بودند.

شاهدان عینی از درگیری مسلحانه در طلافروشی کرمان چنین یاد کردند: «نزدیک های ظهر چهار مرد موتور سوار که کلاه کاسکت به سر داشتند با اسلحه وارد طلافروشی شدند، دو نفر از آن ها داخل رفتند و دو نفر دیگر بیرون در ایستادند و مردم را می ترساندند. یکی از کسبه محل که شیرینی فروش است، از پشت بام مغازه به آن ها سنگ پرتاب می کرد، مردی که دم در ایستاده بود به او شلیک کرد و مرد بیچاره از پا در آمد». در این حادثه دو مرد طلا فروش به شدت از ناحیه دست و پا مجروح و مورد اصابت گلوله قرار گرفتند.

در خصوص سرقت از طلافروشی اهواز نیز ماجرا درست به همین شکل پیش رفت. منتها در این صحنه افراد نقاب دار جنایتی نکردند و ماجرای سرقت با سه مجروح به پایان رسید.

دستگیری مردان نقابدار

شاید باورش سخت باشد اما دستگیری این تیم خشن بسیار اتفاقی رخ داد. پیرزنی از مقابل باغی در شهریار می گذرد و صدای فریادهایی را می شود و این موضوع را به پلیس گزارش می دهد. با حضور ماموران در محل باغ هر چهار مجرم فراری این پرونده دستگیر می شوند. مهمات و اسلحه ها و ده ها کیلو طلا که همگی در باغ خاک شده بودند کشف می شوند.

در ادامه اعترافات سردسته این باند تبهکار را می خوانید:

خودت را معرفی کن.

سیامک هستم. ۳۴ ساله. متاهلم و یک دختر دارم.

چرا دستگیر شدی؟

قتل و سرقت مسلحانه.

ماجرای قتل ها چه بود؟

من را پیچانده بودند، حق شان را کف دست شان گذاشتم.

درباره چه کسانی حرف می زنی؟

همه آن چهار نفر. من با احمد کار می کردم. در اصل عتیقه ها را احمد پیدا می کرد و من آن ها را به مردی به اسم سعید می فروختم. بعد از مدتی فهمیدم که احمد من را دور زده است و عتقیه ها را به شخص دیگری می دهد. سعید هم کلی از این موضوع دلخور شد. برایم اسلحه جور کرد تا انتقامم را از احمد،قاسم، اکبر و بهروز بگیرم. احمد باید بابت معامله ای که کرده بودیم به من ۱۰۰ میلیون می داد اما زیر بار نمی رفت. بار اول او را با چاقو زدم. آن بار فضلعلی که افغان است، همراهم بود. دو میلیون ۵۰۰ هزار تومان داده بودم که احمد را بزند. بار اول موفق نشدیم. بار دوم از سعید اسلحه گرفتیم که کار را تمام کنیم. موقع شلیک ترسیده بودیم. فضلعلی تیراندازی کرد اما تیرش خطا رفت. اما بار سوم کار را تمام کردیم. هر دو به او شلیک کردیم. نمی دانم تیر کدام مان او را از پا در آورد.

سه نفر بعدی را چرا کشتی؟

آن ها هم با احمد همدستی کرده بودند. البته گویا سعید موضوعی ناموسی با اکبر داشت. می گفت داماد اکبر به اسم مهران از وی خواسته که دخل پدر زنش را بیاورم. پول هم داد. قرار شد بابت این کار به ما هفت میلیون بدهد که چهار میلیون آن را داد و سه میلیون هنوز بدهکار است. داخل باغ منتظر ماندم تا بیایند فضلعلی هم همراهم بود. آن ها آمدند اما قبل از اینکه نامه را بدهم با هم درگیر شدیم. به آن ها هم شلیک کردم. کشتن شان برایم راحت شده بود.

بهروز را برای چه زدی؟

رویش زیاد شده بود؛ می خواست وارد کار عتیقه شود. در این کار نباید دست زیاد شود. اول فضلعلی را فرستادم تا به او هشدار دهد که با هم درگیر شدند. من هم کلاه سر گذاشتم و رفتم سراغ شان؛ بهروز طوری نگاهم کرد که فکر کردم مرا شناخته است برای همین او را با تیر زدم.

چرا سراغ طلافروشی ها رفتید؟

پیشنهاد من بود. غلام از زندان آزاد شده بود. حبس ابد داشت؛ به او گفتم که دیگر به زندان برنگردد. او را داخل همان باغی که دستگیر شدیم، مخفی کردم. بعد از قتل ها دست مان به پول نرسیده بود، برای همین رفتیم سراغ طلافروشی ها. طلافروشی کرمان را می شناختم. آن یکی را که در اهواز بود اتفاقی انتخاب کردیم. کار سختی نبود. صاحب مغازه ها شوکه می شدند و تا به خودشان می آمدند، ما کار خودمان را کرده بودیم.

ماجرا ی قتل آن مرد روی پشت بام چه بود؟

او را هم من زدم. از بالا آجر پرتاب می کرد. من تیر هوایی شلیک کردم و او به پایین پرتاب شد. به نظرم خیلی بدشانس بود.همدست های سیامک هر سه برادر و اعضای یک خانواده بودند. با اعترافات سیامک که شبیه اعتراف سه نفر دیگر بود، مهران برای توضیح به آگاهی فراخوانده شد. او طی بازجویی ها به هیچ وجه زیر بار قتل و دستور برای قتل نرفت. سیامک مدعی شده بود که پدر زن مهران به وی تعرض کرده است. وی گفت: «احمد گفته بود که یک بار داخل مشروب مهران داروی بی هوشی ریختم و به او تجاوز کردم». سیامک مدعی بود که مهران برای انتقام از پدرم زن خود دستور قتل وی را داده است.

نتیجه این پرونده

رای برای این پرونده کار سختی نبود. با اعترافات متهمان هرچهار نفر به قصاص محکوم و البته مهران به دلیل نبود دلایل و مدارک کافی از اتهام خود مبرا شد.





همرسانی نوشتار: