سرقت های بزرگ پسر بازرگان تهرانی برای خنده ، سرگرمی و هیجان + جزییات

هفته گذشته ماموران پلیس پایتخت اعضای باندی را دستگیر کردند که چندین خانه در پایتخت را خالی کرده بودند. این گروه 4 نفره که معمولا یکی از آنها نقش نگهبان را بازی می‌کرد...

  1. ۹ ماه،۳ هفته قبل
پسر تاجر

به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر) هفته گذشته ماموران پلیس پایتخت اعضای باندی را دستگیر کردند که چندین خانه در پایتخت را خالی کرده بودند. این گروه 4 نفره که معمولا یکی از آنها نقش نگهبان را بازی می‌کرد ، شبانه زنگ آپارتمان‌ها را می‌زدند و چنانچه کسی جواب نمی‌داد با تخریب قفل وارد خانه‌ها شده و دست به سرقت اموال با ارزش می‌زدند. نکته عجیب این بود که تمامی‌اعضای این گروه سابقه دار بودند به جز کوچک‌ترین عضو باند که پدری پولدار داشت و برای سرگرمی‌وارد این باند شده بود. او که هرگز فکرش را نمی‌کرد دستگیر شود در بازجویی‌ها با گریه اظهار پشیمانی کرد.این پسر19 ساله وقتی برای انجام تحقیق به شعبه پنجم دادسرای ویژه سرقت منتقل شد در گفت و گو با همشهری به شرح جزئیات نقشه سرقت‌های سریالی شان پرداخت.

چه شد که در این سن کم تصمیم به سرقت گرفتی؟

راستش را بخواهید اصلا فکرش را نمی‌کردم که گیر بیفتم. اگر می‌دانستم عاقبت کار به دستگیری و آبروریزی ختم می‌شود هرگز وارد این بازی نمی‌شدم. چون واقعا همه چیزبرای من شبیه به یک نمایش بود.نمایشی که پایان خوبی نداشت.

خانه‌های مردم را خالی می‌کردی بعد می‌گویی همه چیز بازی بود؟

باورکنید من فقط دو یا سه بار وارد خانه‌ها شدم‌، در باقی سرقت‌ها نقش نگهبان را داشتم و باید اطراف را می‌پاییدم تا چنانچه مورد مشکوکی دیدم به نیما سرکرده باند که معروف به نیماگربه بود اطلاع بدهم.

چقدر پول گیرت آمد؟

شاید باورنکنید اما من یک هزار تومان هم از نیما گربه نگرفتم‌، چون اصلا نیازی به پول نداشتم. بیشتر برای خوشگذرانی و تفریح همراه‌شان می‌رفتم. البته به خاطر رفاقت هم بود. چون نیما گربه وقتی از من خواست همراه‌شان به سرقت بروم به خاطر رفاقت نه نگفتم چون دلم نمی‌خواست برایم حرف و حدیث درست کند و همه جا پخش کند که فرداد ترسو است. خودم را می‌گویم اسمم فرداد است.

یعنی مشکل مالی نداشتی؟

نه اصلا. پدرم بازرگان است و وضع مالی نسبتا خوبی دارد. اگرچه خسیس است و بابت هر پولی که به حسابم واریز می‌کند باید حساب و کتابش را پس بدهم اما از بچگی هم همه چیز برای من و خواهرم فراهم بود و اجازه نمی‌داد آب در دلمان تکان بخورد.

پس با این شرایط چرا دست به خلاف زدی؟

خودم هنوز در شوک بسرمی‌برم و هنوز خانواده‌ام را ندیده‌ام. چون نمی‌دانستم دستگیر می‌شویم .

از شگرد سرقت‌های‌تان بگو؟

دو‌، سه ماه پیش بود که به خانه دوستم رفتیم. در آنجا نیما گربه را دیدم‌. نیما از بچه محل‌های قدیمی‌مان بود. ما سال‌ها بود که از آن محل رفته بودیم اما گاهی برای دیدن دوستانم به آنجا می‌رفتم. نیما به دلیل قد کوتاه و ذبل بودنش به گربه معروف بود. آن روز پیشنهاد سرقت را مطرح کرد. او به تازگی از زندان آزاد شده بود و من هم برای اینکه پیش او کم نیاورم‌، قبول کردم وارد باند شدم. شگردمان این بود که 4 نفری به مناطقی که نیما تعیین می‌کرد، می‌رفتیم. خودش زنگ خانه‌هایی که چراغ‌شان خاموش بود را می‌زد و اگر کسی در را باز نمی‌کرد یا از طریق بالکن وارد آپارتمان‌ها می‌شد یا منتظر می‌ماندتا کسی ریموت پارکینگ را بزند تا در فرصتی مناسب وارد ساختمان شود. پس از آن قفل در آپارتمان‌هایی که ساکنان آن در خانه نبودند را تخریب می‌کردند و با ورود به خانه‌ها‌، دست به سرقت اموال با ارزش مانند طلا، دوربین‌، لپ‌تاپ و... می‌زدند.

تو هم وارد خانه می‌شدی؟

در اکثرمواقع من نقش نگهبان را داشتم ، فقط دو سه بار همراه نیما وارد خانه‌ها شدم‌. آن هم اصلا ندیدم نیما چه چیزهایی را سرقت کرد. من مقابل در بودم که نیما به سمت اتاق خواب‌ها رفت و با پر کردن کیف کوله پشتی که همیشه همراهش بود برگشت و گفت برویم. برای همین اصلا من نقشی در سرقت نداشتم. باور کنید یک هزارتومانی را هم از خانه‌ای برنداشتم.

خب تو که می‌دانستی سرقت جرم است‌، چرا حاضر به ادامه همکاری شدی؟

برای من شبیه یک بازی بود تا خلاف اما حالا که گیر افتادم می‌بینم اصلا شبیه نمایش نبود و همه چیز واقعی بود.

در مجموع به چند خانه دستبرد زدی؟

فکر می‌کنم حدود 20 خانه که من همراه‌شان بودم حالا اگر بیشتر از این حرف‌ها باشد را نمی‌دانم و من همراه‌شان نبودم.

در مجموع چقدر پول گیرشان آمد؟

نمی‌دانم. چون همانطور که گفتم به من هیچ پولی پرداخت نکردند و اصلا خودم هم نخواستم که به من پول بدهند چون واقعا نیازمالی نداشتم و برای خنده ، تفریح یا بهتر بگویم هیجان همراه‌شان می‌رفتم. آنها هم هرچه پول بودشبانه بین خودشان تقسیم می‌کردند‌. دوربین و طلا و اموال با ارزش دیگر را هم آرش یکی از اعضای باند آشنا داشت و می‌فروخت.

چه شد که گیر افتادی؟

نیما گربه سابقه دار بود. ماموران اول او را دستگیر کردند و بعد با اعتراف نیما، من و دیگر اعضای باند در جریان یک قرار صوری دستگیر شدیم.

درس می‌خوانی؟

دانشجوی رشته عمران هستم اما حالا با این شرایط و آبروریزی قطعا اخراجم می‌کنند.

سرکار می‌رفتی؟

نه پدرم خرجم را می‌داد و گاهی در کارهای پدرم به او کمک می‌کردم اما شغل خاصی نداشتم. نمی‌دانم شاید اگر پدرم مرا به شرکت خودش می‌برد و استخدام می‌شدم هرگز فرصت خلاف را نداشتم. چون شاید سرگرم کار می‌شدم. باور کنید بارها از او خواستم تا مرا استخدام کند اما پدرم هیچ وقت به من اعتماد نمی‌کرد. او تصور می‌کرد اگر کاری به من بسپارد هرگز از پسش برنمی‌آیم ، ‌درصورتی که اشتباه می‌کرد‌. من از پس دزدی برآمدم و قطعا از پس کار در شرکت پدرم هم برمی‌آمدم اما افسوس...





همرسانی نوشتار: