پسر یکی یک دانه ام در روز تولدش آسمانی شد ! + عکس

فرصت نداشتم و قرار بود به زودی پرونده های شهدا را به مرکز تحویل بدهند. پرونده شهید «مهدی قرص زر» مانده بود بدون هیچ مصاحبه ای.

  1. ۲ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
یکی یک دانه مادر
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

جای تعجب بود که چرا تا به حال کسی به سراغ خانواده شهید نرفته است. در بانک اطلاعات مرکز هم از خانواده شهید جز یک نشانی اطلاعات دیگری نبود. عصر روز سه شنبه راهی منزل شهید شدم. از خیابان سعدی وارد یکی از کوچه های قدیمی شدم که روی دیوار جمله ای از وصیت نامه شهید قرص زر نوشته شده بود: «من از کسانی که با این انقلاب خوی سازش ندارند راضی نیستم مگر این که از کردۀ خویش پشیمان شوند و به دامن اسلام برگردند. بسیج مسجد حمزه». 

بالاخره در یکی از کوچه ها، خانه شهید را یافتم. زنگ قدیمی را فشار دادم و منتظر ماندم. دل توی دلم نبود، چند وقتی بود که منتظر یافتن نشانه ای از این شهید بودم ...در آرام باز شد و خانم میان سالی از پشت در گفت: بفرمایید.گفتم: برای سرگذشت پژوهی شهید قرص زر خدمت رسیدم. می خواستم اگر ممکن است دربارۀ شهید گفت وگو کنیم.حکم ماموریت را گرفت و چند لحظه بعد برگرداند و از همان پشت در گفت:«مشکلی نیست. در خدمت هستم اما الان نه، چون نوبت دکتر دارم. روز پنج شنبه تشریف بیاورید. ضمناً درصورتی که پژوهشگر، خانم باشند مصاحبه خواهم کرد. شماره تلفن را یادداشت کنید تا همان روز تماس بگیرند...»

خداحافظی کردم و در مسیر برگشت با یکی از خانم های پژوهشگر برای مصاحبه با مادرشهید هماهنگ کردم...روز شنبه از اول صبح منتظر بودم تا نوارهای ضبط شده به دستم برسد. حس غریبی به من می گفت که مطالب شیرینی خواهم شنید. وقتی نوارها را به من دادند بسیار تعجب کردم. معمولا کمتر پیش می آمد که یک نفر برای یک شهید، سه نوار کاست صحبت کرده باشد.پژوهشگر می گفت مادر، عکس های شهیدش را از آلبوم خارج و در جای جای خانه نصب کرده بود؛ هر جایی که خاطره ای با او داشته و گفته بود من همیشه با مهدی ام هستم. 10سالی بود که بچه دار نمی شدیم صدای مادر شهید سراسر مهر و محبت و دلتنگی بود. 

واژه واژۀ حرف هایش با تمام وجود و از اعماق قلبش صادر شده بود. مادر در این مصاحبه گفته بود: تقریبا 10سالی بود بچه دار نمی شدیم تا این که با عنایت آقا امام رضا(ع) خداوند مهدی را به ما عطا کرد. خیلی با هوش بود. خیلی هم شیرین بود چون تک فرزند ما بود. یادم هست یک روز با هم برای خرید به بازار رفتیم، 12-10 سال زیادتر نداشت، به من گفت: مادر چادرت را خوب بگیر گفتم: چطوری بگیرم، از این بهتر؟ گفت: طوری بگیر که باد نزند. 

از آن زمان سال های زیادی می گذرد و هنوز آن حرفش توی گوشم هست!طی سال هایی که در جبهه بود چهار یا پنج مرتبه مجروح شد ولی تا خوب می شد برمی گشت جبهه. هربار می ترسیدم دیگر برنگردد، برای همین دامادش کردیم.چون تک فرزند بود خیلی دوست داشتیم مراسم ازدواجش مفصل برگزار شود و همه در آن شرکت داشته باشند اما او مخالف این کار بود و می گفت: «فکر نمی کنید شب دامادی من، روی سر مردم اهواز بمب می ریزند! آن وقت می خواهید مراسمی را که می توان به زیبایی و با سادگی برگزار کرد، با تجمل خرابش کنید؟» 

گویی در شب ازدواجش هم لحظه ای از فکر جبهه و جنگ غافل نمی شد. آن قدر گفت و گفت تا بالاخره مراسم ازدواجش زیبا و ساده برگزار شد! فقط یک سال پس از عقد بعد از عقد بلافاصله برگشت جبهه. تقریبا یک سالی از ازدواجش می گذشت که خبر شهادتش را آوردند. پیکرش را خودم توی قبر گذاشتم تا همه ببینند تنها فرزندم و پارۀ تنم را در راه اسلام دادم. هدیه امام رضا (ع) بود ودر همان سالروز تولدش به شهادت رسید... انتظار خانواده محقق شد انتظار خانوادۀ قرص زر برای به دنیا آمدن تنها فرزندشان در اول فروردین 1343 تمام شد و مهدی به دنیا آمد. 

پسری باهوش و مهربان و یکی یک دانۀ خانه که در دامن پدر و مادری مومن و انقلابی بزرگ شد. دوران کودکی آرام و شادی را در کنار پدر و مادرش که او را نظر کرده حضرت رضا(ع) می دانستند گذراند، تا به سن مدرسه رسید، از همان روزهای اول، معلوم بود که شاگردی درس خوان است. مهدی در ورزش هم مثل درس خواندن ممتاز بود.ورود به دبستان، مقارن بود با سرنگونی رژیم طاغوت و پیروزی ملت ایران. در اوان نوجوانی به عضویت بسیج مسجد حمزه درآمد و فعالیت چشمگیری در برنامه های فرهنگی و آموزش های نظامی داشت.31 شهریور 1359 بود که خبر بمباران فرودگاه ها و حمله سراسری به مرزهای کشور در همه جا پیچید. 

حالت جنگ، فوق العاده اعلام شده بود. مهدی و نیروهای پایگاه بسیج، سر از پا نمی شناختند و اخبار هر لحظه نگران کننده تر می شد.هنگامی که مهدی برای ثبت نام اعزام به جبهه به مسجد مراجعه کرد، اهالی مسجد که همگی او و خانواده اش را می شناختند و می دانستند تک فرزند خانواده است، از نوشتن نام او سرباز زدند اما مهدی پس از صحبت با پدر و مادرش توانست رضایت هر دو را بگیرد و برای ثبت نام مراجعه کرد.

در اولین اعزام، مهدی مجروح شد و پس از بازگشت مادرش دیگر اجازه رفتن به جبهه را به او نداد ، در آن زمان به دلیل افزایش ترور شخصیت های انقلاب، مهدی به عنوان محافظ دادستان در سپاه مشغول به کار شد و در مدتی که نزد خانواده بود، توانست رضایت آن ها را برای اعزام مجدد به جبهه بگیرد.

مهدی در دومین اعزامش هم از ناحیه پا مجروح شد و به مدت سه هفته در بیمارستان اهواز بستری بود، سپس برای بهبودی و ادامه روند درمان به مشهد بازگشت، در این سفر ، به دلیل قولی که به مادرش داده بود،ازدواج کرد و بعد از گذشت یک هفته از زندگی مشترک ، با رضایت همسر، مادر و پدرش برای سومین بار راهی جبهه های حق علیه باطل شد. 

هنگامی که شهید مهدی قرص زر به همراه دیگر فرماندهان تیپ امام جعفرصادق(ع) برای تشکیل جلسه و چگونگی انجام عملیات به محل اردوگاه تیپ رفته بود و گردانش در منطقه ابوقریب و شرهانی مستقر بودند، خبر پاتک عراقی ها را می شنود، شهید برای این که به نیروهایش روحیه و انگیزه بدهد، سوار بر جیپ می شود و در طول خط شروع به حرکت می کند که با برخورد گلوله تانک به خودرواش به همراه سه نفر دیگر از افرادش شهد شیرین شهادت را در روز تولدش می نوشد.





همرسانی نوشتار: