خودکشی سر میز صبحانه !

«بی دی بی دو بی دی بو» آنقدر با زندگی دست و پنجه نرم کرد تا یک روز صبح سرانجام سر میز صبحانه خودکشی کرد!

  1. ۴ ماه قبل
توضیحات آموزش‌وپرورش درباره خودکشی دو دختر دانش‌آموز
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

«بی دی بی دو بی دی بو» خود را کشت تا حکم پایان به خیلی چیزها بدهد. دست های کوچک او تا حدی ظریف و ناتوان بودند که به زور می توانستند ماشه اسلحه را بکشند اما آن روز صبح توانستند؛ این روز برای بی دی بی دو بی دی بو روز ویژه ای بود چراکه اصولاً مرگ واژه خوشایندی است اگر با تغییر همراه باشد. تغییر از وضعیتی به وضعیتی دیگر. نمی دانم زمانی که مارتسیو کاتالان می خواست صحنه مرگ «بی دی بی دو بی دی بو» را خلق کند به چه می اندیشید؟ اما در هر صورت این اثر هرچقدر هم که قدیمی شود، نماد خیلی چیزهاست. بی دی بی دو نماد هنری است که از نمایش و طنز گرفته تا جنون و سیاست، فلسفه و روزمرگی و... همه را به هم پیوند می زند.

کاتالان با طنز خود مرگ هنر را هم به سخره می گیرد، حتی بعید می دانم که این هنر به دنبال تغییر یا راهی جدید بواسطه مرگ باشد، بلکه بیش از هرچیز از مرگ خود در دنیای هنر می ترسد! ترسِ از دست دادن جذابیت و خلاقیت خود، ترس از به روز نماندن در هنر. بی دی بی دو یک ماسک بر چهره انسانی است که آنچنان قصد زندگی دارد که حالا حالاها فکر خودکشی به سرش نخواهد زد، تنها شاید از انسان ها خسته شده باشد، از داشتن نقش هیتلر یا پاپ یا کندی و...

کاتالان به مانند کودکی رؤیاپرداز شیطنت های خود را صحنه پردازی و اجرا می کند، گاه سگی می شود و گاه اسب های خود را از دیوارهای بلند آویزان می کند و گاه در نقش هیتلر یا ژان پل پاپ دوم فرو می رود؛ همچنان که دنیس اپنهایم خانه های اتوبوسی اش را می سازد یا به سرش می زند تا خانه ای آجری را گره بزند. کریس بوردن شهامت خود را با شلیک گلوله به دستش محک می زند، اورلان صورتش را به تیغ جراحان می سپارد و پل مک کارتی که دیگر رسماً هنر و غیر هنر را مسخره کرده و با کارهایش معادلات بسیاری را به هم می ریزد.

اصولاً این هنرمندان همانقدر توهم هنر دارند که هنرمندان اوایل سده بیستم داشتند و اینها بار دیگر در نیمه دوم این سده، به هنرمندان بی محابا و تندخو تبدیل شده اند. با وجود این دغدغه های سیاسی کم کم دارد جای خود را به دغدغه های اجتماعی و شخصی می دهد، هنرمندان گاه به کاربرد هنر زیادتر می اندیشند تا خود هنر و گاه آنقدر بی خودی و بی منظور کار می کنند که گویی دنیای هنر از نو آغاز شده و هیچ چیزی از پیش وجود ندارد. گویی ما همه انسان هایی هستیم بی ریشه، یا نهایتاً انسان هایی که ریشه هایمان در خودمان است و نه زیادتر و قرار است که از همین امروز صبح زود که «بی دی بی دو بی دی بو» خودکشی کرده است، هنر را از نو آغاز کنیم.

حال اگر نوک پیکان را سمت خودمان بگیریم، به عنوان مخاطب های هنر معاصر، ما چه چیزی را می پسندیم، چه چیزی را می خواهیم؟ چیزی غیر از آنچه که هست؟ هنر این هنرمندان همانقدر طنز، پیش پا افتادگی، معنا و در عین حال ظرافت و ابهت دارد که زندگی روزمره ما. خلاقیت ها و ذهنیت های شخصی این افراد قرار نیست تفکر و گفتمانی را به بار بیاورد، در عوض مثل جمله یا شعری ساده چند واژه و معنای اساسی را با خود به همراه دارند، واژه هایی همچون زندگی و مرگ، انسان و...

اگر بخواهم اقرار کنم می توانم بگویم که بسیار از مرگ بی دی بی دو بی دی بو شوکه شدم و در عین حال لذت بردم، همیشه دوست داشته ام جای آن سنجاب کوچک باشم. بی دی بی دو نه تنها کنایتی طنزآمیز از هنر دارد که در وهله نخست انسان را به چالش می کشاند، اصولاً کاتالان زمانی خاص به سراغ حیوانات خود رفت، زمانی که دیگر از شخصیت های انسانی خود خسته شده بود و آن زمان هنوز هنر حیوانات یا به عبارتی «انیمال آرت» باب نشده بود. کاتالان بخوبی می دانست که چه زمانی باید به سراغ بچه فیل و سنجاب و خر و کبوتر و اسب خود برود؛ زمانی که برای او انسان معنای خود را از دست داده است.

اگر هنرمندان کانسپچوال و پست مینی مال می خواستند از وجهی هستی شناسانه به رابطه انسان و زمین پی ببرند و از وجهی شناخت شناسانه به تئوری هنر اهمیت دهند و ایده هنری را مطرح سازند، برای هنرمندان این دهه مسائل شهروندی و آلودگی محیط زیست بی گمان اهمیت بسیار زیادتری نسبت به هر چیز دیگری پیدا می کرد. این هنرمندان هیچ ابایی ندارند تا مواد و مصالح کار و ایده خود را از یک زباله دانی پیدا کنند و به جای آنکه بخواهند آثارشان را به کهن الگوهای بشری و اسطوره ها پیوند دهند، تنها این نکته را یادآور شوند که لطفاً مراقب زمین خود باشید. کافی است کارهای والتر دماریا، رابرت اسمیتسون، مایکل هایزر و ریچارد لانگ را با آثار هنرمندان اکوآرت از دهه 90 میلادی به این سو مقایسه کنید.

اگر روزگاری پیتر آزبورن وفاداری به متریال، رسانه و شکل بصری و استقلال اثر هنری را نفی می کرد، امروز پل مک کارتی، ماوریتزیو کاتلان، اورلان، فیلیپو فالاگواستا، الکسندر برنر و... نه تنها وفاداری به این موضوعات را، که خود متریال، رسانه، شکل و وجه بصری و... را نفی می کنند.

من به شخصه این زندگی بی خودی و لذت بخش را درک می کنم و از اینکه بسیاری از هنرمندان را نمی توان دسته بندی کرد و در قفسه منتقد و مخاطب قرار داد لذت می برم، حتی از اینکه مردم و برخی منتقدین بسیاری از این افراد را در زمره هنرمندان نمی شناسند و قرار نمی دهند بسیار زیادتر لذت می برم چراکه احساس می کنم اینها نباید دسته بندی شده و قهرمان سازی کنند. این آثار زبانی امروزی دارند، جالبند و همانند انتظارات پیرامون خود هستند. دیوانه بازی های پل مک کارتی، شوخی های کاتلان، دغدغه های زیست محیطی وان بل، کارهای آنیش کاپور، دیمین هرست و... همه و همه جالبند.

بی دی بی دو بی دی بو هم اگر امروز زنده بود، حتی از تصویر خودکشی خودش هم لذت می برد، سنجاب بیچاره کوچولو!






همرسانی نوشتار: