باز هم صبر کردم و چیزی نگفتم اما بعد از مدتی باردار شدم ؛ خیلی هم می ترسید مبادا کسی بویی ببرد

رضا که نمی فهمید دارد چکار می کند مقداری از وسایل خانه را شکست و بعد سراغ پدرم رفت و آبروی او را جلوی در و همسایه برد.

  1. ۴ ماه قبل
فریب خورده ظاهر
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)
در این شرایط فهمیدم که دیگر صبر کردن هیچ فایده ای ندارد بنابراین دست پسرم را گرفتم و به خانه پدرم رفتم و تقاضای طلاق دادم و ... زندگی آرامی داشتیم، پدرم سرش به کار خودش و رتق و فتق امور خانواده گرم بود. روزی که رضا و خانواده اش در خانه ما را زدند و از من خواستگاری کردند تصور چنین روزهایی را نمی کردم و بعد از مراسم خواستگاری، پدرم گفت: به نظر من پسر خوبی است و خانواده خوبی هم دارد اما تو خودت هم نظرت را بگو و اگر دوست داری به آن ها جواب بده. مادرم هم می گفت: فرزانه وقتی پدرت، رضا را تایید کرده حتما بی دلیل نیست، پس تو هم جواب مثبت بده. نمی دانستم باید چکار کنم. مثل هر دختر دیگری در این شرایط حسابی فکرم مشغول شده بود، کسی هم نبود تا راهنمایی ام کند. یکی دو روز فرصت خواستم و بالاخره بله را گفتم، ما با یک دنیا آرزوهای قشنگ مراسم عروسی مان را برگزار کردیم و در خانه ای اجاره ای ساکن شدیم. وقتی پا از خانه پدرم بیرون می گذاشتم مادرم دستم را گرفت و گفت: دخترم سعی کن در زندگی به حرف شوهرت گوش کنی، به او احترام بگذاری تا خوشبخت شوی. زن جوان پس از چند ثانیه سکوت در راهروی دادگاه ادامه داد: یک هفته از برگزاری مجلس عروسیمان نگذشته بود که با چهره واقعی رضا آشنا شدم. او آدم بی مسئولیتی بود و سرکار هم نمی رفت و از همه بدتر این که فهمیدم اعتیاد به مواد مخدر دارد و چون متوجه شده بود که من پی به اعتیادش برده ام برای همین هر وقت دنبال فرصتی می گشتم تا چند کلمه با هم صحبت کنیم بداخلاقی می کرد. یک ماه به خاطر آبرویم به کسی چیزی نگفتم تا این که یک روز که خانه را جمع و جور می کردم متوجه شدم شوهرم مقداری مواد مخدر را در اتاق پنهان کرده است. دیگر طاقت نیاوردم و وقتی او به خانه برگشت تهدیدش کردم که قصد جدایی از او را دارم. رضا شوکه شده بود ضمن این که خیلی هم می ترسید مبادا کسی بویی ببرد، او چیزی نگفت، پلاستیک را برداشت و بیرون رفت. دلواپس شده بودم تا این که سر شب با یک جعبه شیرینی و دسته گل به خانه برگشت، او پس از عذرخواهی قول داد که دیگر اشتباهش را تکرار نکند، باز هم صبر کردم و چیزی نگفتم. بعد از مدتی من باردار شدم و خدا به ما فرزند پسری داد، در این شرایط رضا به جای این که زیادتر به فکر زندگی اش باشد دوباره خودش را در چاه اعتیاد انداخت و روز به روز هم حالش بدتر می شد. پدرشوهرم فکر می کرد اگر به ما پول و خرجی بدهد کاردرست خواهد شد، در این حال و روز پدرم خودش را مسبب بدبختی من می دانست و می گفت: طلاقت را بگیر اما من به خاطر پسرم قبول نکردم و گفتم صبر می کنم همه چیز درست می شود. یک روز که خمار شده بود از من پول خواست و من گفتم پول ندارم، او که نمی فهمید دارد چکار می کند مقداری از وسایل خانه را شکست و بعد به سراغ پدرم رفت و آبروی او را جلوی در و همسایه برد. با این شرایط فهمیدم که صبر کردن هیچ فایده ای ندارد برای همین با پسرم به خانه پدرم رفتم و تقاضای طلاق دادم. زن جوان اشک هایش را پاک کرد و گفت: ازدواج من و مشکلاتی که برایم به وجود آمد باعث شد تا پدر و مادرم برای ازدواج خواهرم تحقیقات کاملی انجام دهند و او الان زندگی خوبی دارد، چه خوب است که آدم فریب ظاهر کسی را نخورد.




همرسانی نوشتار: