این مرد را می شناسید؟

او در کربلا گم شد و پس از 33 روز در زلزله کرمانشاه پیدا شد + عکس

او هیچ بیماری ای نداشت اما درست بعد از یک تصادف بود که همه چیز ‏از یادش رفت. حافظه اش را از دست نداده بود اما نمی توانست اطلاعات درستی از خانه و ‏زندگی اش بدهد.

  1. سه شنبه ۱۳ آذر ۹۷ ساعت ۱۵:۱۵ (۱۱ ماه،۳ هفته قبل)
image.png
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

۳۳ روز پیش بود که راهی کربلا شد، اما بعد از آن دیگر هیچ خبری از او نشد. ‏مرد ۵۶ ساله با خوشحالی عازم سفر زیارتی اش شد. بعد از سال ها برای نخستین بار ‏بود که به این سفر می رفت و شور و شوق زیادی داشت. اما درست از همان شب اول به ‏طرز مرموزی ناپدید شد. خانواده اش هیچ اطلاعی از سرنوشت او نداشتند. همگی در تهران ‏بسیج شده بودند که ردی از مسافر کربلا پیدا کنند. اما هیچ نشانه ای از این مرد میانسال نبود. ‏تا این که بالاخره یک تماس تلفنی خبر از پیدا شدن مسافر کربلا داد.

غلامرضا محمودی بخش، ‏در راهروی بیمارستانی در کرمانشاه پیدا شده بود. مردی که به عیادت پدرش در بیمارستان ‏آمده بود، غلامرضا را پیدا کرده و تصمیم گرفته بود به او کمک کند. در نهایت هم با کمک ‏این مرد و ادمین پیج گمشدگان در اینستاگرام، خانواده محمودی بخش برای دیدار با پدرشان ‏راهی بیمارستان شدند.

غلامرضا محمودی بخش هیچ بیماری ای نداشت اما درست بعد از یک تصادف بود که همه چیز ‏از یادش رفت. حافظه اش را از دست نداده بود اما نمی توانست اطلاعات درستی از خانه و ‏زندگی اش بدهد. هیچ کس نمی توانست خانواده و محل زندگی او را شناسایی کند. در ‏بیمارستان مانده بود، سردرگم و تنها. تا این که درست در شب دومین زلزله پرقدرت کرمانشاه، ‏مردی جوان برای عیادت پدرش که تصادف کرده بود، به بیمارستان طالقانی رفت.

او در ‏راهروی بیمارستان با مردی میانسال روبه رو شد. مردی که نشان می داد پریشان و سردرگم ‏است. غم زده و ناراحت گوشه ای نشسته بود. مرد جوان به سراغش رفت و از او سوالاتی ‏پرسید، تا این که متوجه شد او از خانواده اش دور مانده است. بابک سالاری منش مردی که ‏مسافر کربلا را پیدا کرده بود، درباره جزییات این ماجرا به «شهروند» گفت: «شبی ‏بود که زلزله ۶ ریشتری در سرپل ذهاب آمد. من خودم ساکن کرمانشاه هستم و پدر و مادرم ‏نزدیک سر پل ذهاب زندگی می کنند. سریع با پدرم تماس گرفتم که ببینم حالشان خوب است ‏یا نه؛ متوجه شدم پدرم تصادف کرده و در بیمارستان است. بلافاصله خودم را به بیمارستان ‏رساندم. از پدرم عیادت کردم. خدا را شکر حالش خوب بود. در آن میان در راهروی ‏بیمارستان مردی را دیدم که لباس بیمارستان به تن داشت و روی صندلی نشسته بود. فقط ‏داشت به مردم نگاه می کرد. دقایقی او را زیر نظر گرفتم و دیدم هیچ کس را ندارد. پریشان ‏بود. برای همین به سراغش رفتم. با او صحبت کردم. فهمیدم چند روز پیش تصادف کرده و ‏حالش هم خوب شده است. اما چون خانواده اش را پیدا نکرده اند، در بیمارستان مانده است. ‏از او سوالاتی درباره خانواده اش پرسیدم، ولی در مورد بیشتر سوال هایم اطلاعاتی نداشت. ‏مرتب می گفت نمی دانم. انگار حافظه اش دچار مشکل شده بود. اما یک سری چیزها هم ‏یادش بود. مثلا می گفت که راهی کربلا بوده است. با اطلاعاتی که از او گرفتم سعی کردم ‏خانواده اش را پیدا کنم. دلم برایش سوخت و تصمیم گرفتم به او کمک کنم. از او یک عکس ‏گرفتم در پیج خودم و پیج هایی که می دانستم فالوئر زیادی دارند منتشر کردم. تا این که ادمین ‏پیج گمشدگان به من زنگ زد و اطلاعات این مرد را گرفت. او اطمینان داد که تمام ‏تلاشش را برای پیدا کردن خانواده این مرد می کند. واقعا هم تلاش هایش نتیجه داد. چند روز ‏بعد خانواده اش پیدا شدند. توانست خانواده غلامرضا را پیدا کند. آنها در تهران زندگی ‏می کنند در صورتی که غلامرضا به من می گفت محل زندگی اش اسلامشهر است. با این حال ‏خیلی خوشحال شدم که این مرد بالاخره از سرگردانی و پریشان حالی نجات یافت.»‏

در ادامه دختر غلامرضا هم گفت: «پدرم راننده ماشین سنگین بود، اما بازنشسته ‏شده بود. او وقتی راهی کربلا می شد هیچ بیماری نداشت. اصلا آلزایمر یا مشکل حافظه ‏نداشت. نمی دانیم چه بر سرش آمده است. او ۳۳ روز پیش راهی کربلا شد. نخستین بارش بود ‏برای همین شوق و ذوق زیادی داشت. وقتی رفت یک بار با او صحبت کردیم. اما دیگر ‏گوشی تلفنش خاموش شد. هیچ خبری از او نداشتیم. تا این که کم کم نگران شدیم. به پلیس خبر ‏دادیم. به همه جایی که فکر می کردیم خبر ناپدید شدن پدرم را دادیم. حتی با سازمان حج و ‏زیارت هم موضوع را در میان گذاشتیم. اما هیچ کس خبری از پدرم نداشت. پدرم با یکی ‏از دوستانش به این سفر رفته بود. بالاخره بعد از چند روز او را پیدا کردیم. می گفت تا ‏همدان با پدرم بوده ولی بعد از آن با هم دعوا کرده اند و راهشان از هم جدا شده است. او گفت ‏که به تنهایی به کربلا رفته و برگشته است و خبری از پدرم ندارد. نمی دانستیم چه بر سرش ‏آمده، پدرم کاملا سالم بود. من و دو خواهر دیگرم به همراه مادرم در این ۳۳ روز هر روز و ‏هر شب به جست وجو پرداختیم. از هرجا می توانستیم سراغی از پدرم گرفتیم ولی پیدا نشد. تا ‏اینکه صبح روز دوشنبه ۱۲ آذر ماه خانمی با من تماس گرفت و مشخصات پدرم را داد. ‏عکسش را هم برایم فرستاد. بلافاصله پدرم را شناختیم. او گفت که مردی جوان پدرم را در ‏بیمارستان پیدا کرده و مراقب اوست. بلافاصله با آن مرد تماس گرفتیم و متوجه شدیم که ‏پدرم تصادف کرده و بعد از تصادف هم چیز زیادی یادش نمی آید، به طوری که آن مرد تصور ‏کرده بود پدرم آلزایمر دارد. نمی دانیم چه بر سر پدرم آمده که هیچ چیزی یادش نمی آید. اما ‏او آلزایمر نداشت. بلافاصله راهی کرمانشاه شدیم تا پدرم را از بیمارستان بیاوریم. به ما گفته‏ اند که حالش خوب است و هیچ آسیب جدی جسمی به او وارد نشده است. ما حتی نمی دانیم که ‏او به کربلا رفته یا نه؛ مدارک داشته است یا نه، باید صبر کنیم حالش بهتر شود تا از خودش ‏بپرسیم.»‏




همرسانی نوشتار: