ناگفته های تلخ پسر خمار

خبر بچه دار شدنش را به پدرش داد

  1. پنجشنبه ۹ اسفند ۹۷ ساعت ۱۴:۱۰ (۱۱ ماه قبل)
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

شیشه، شیره جان او را گرفته است اما حالا ۲۰ روز است که پاک بودن را تجربه می کند. محمود ۳۱ ساله داستان وارد شدن خود را به باتلاق اعتیاد این گونه تعریف می کند: در خانواده ای چهار نفره بزرگ شدم اما بیشتر توجه پدر و مادرم به خواهرم بود چون او درس خوان بود و من نه. به هزار زور و زحمت دیپلم گرفتم و به سربازی رفتم اما سردی خانواده در دوران خدمت بیشتر شد چون در دوران خدمت، پدرم حتی یک بار از من نپرسید محل خدمتت خوب است یا نه و من هم دیگر خسته شده بودم و خدمتی که باید ۱۸ ماهه تمام می کردم ۲۴ ماه طول کشید اما بالاخره تمام شد.

محمود که آثار تزریق مواد بر دستان او مشهود است ادامه داد: بعد از سربازی به کارهای فنی روی آوردم چون در این زمینه استعداد داشتم و بعد از هشت ماه کار در بازار تعمیر خودرو، حرف برای گفتن داشتم، آن موقع سنم به مرز ۲۸ سالگی رسیده بود. برای خودم کسی شده بودم و پدر و مادرم مرا حمایت می کردند اما خیلی دیر شده بود. مدام می گفتند می خواهیم دامادی تو را ببینیم و راحت سرمان را روی زمین بگذاریم و چندین خواستگاری به پیشنهاد والدینم رفتیم اما یا من نمی پسندیدم یا آن ها جواب منفی می دادند ولی دل خودم به لیلا گره خورده بود.او دختری بود که هر روز از جلوی مغازه ام رد می شد و من به عشقش کار و کاسبی را رها می کردم و تا جایی که چشم کار می کرد نگاهم او را همراهی می کرد.

خودم بریدم و دوختم

خانواده ام برای خوشان درگیر خواستگاری بقیه بودند که من به خانه لیلا رفتم و موضوع را به مادرش گفتم و بعد از سه روز مادرش به مغازه آمد و آمادگی خود را اعلام کرد. خودم بریدم و دوختم و خانواده را در پایان، مطلع کردم و در همان مدت کم پدرم ریز و درشت خانواده لیلا را درآورده بود. پدرش زندانی بود و مادرش هم منزل را پاتوق معتادها کرده بود اما گوش من به این حرف ها بدهکار نبود و قصد داشتم لیلا را از آن جا بیرون بیاورم. در حالی که خانواده ام مخالف این ازدواج بودند خودم تنهایی به محضر رفتم و لیلا را عقد کردم و بعد از چهار ماه مثل آدم های غریبه پدر و مادرم را به عروسی ام دعوت کردم و زندگی مشترک ما آغاز شد.من و لیلا دلبری می کردیم تا این که سر و کله پدرش پیدا شد و اختلاف انداختن بین من و لیلا را شروع کرد. او مدام به لیلا برای زندگی اش خط می داد و برای مال من نقشه می کشید اما هر ترفندی زد نتوانست من و لیلا را از همدیگر جدا کند. زمان گذشت تا این که مادرش به دلیل سرطان خانه نشین شد و یکی دو ماه آخر عمرش، لیلا از او مواظبت می کرد. در این بین نقشه پدرش عملی شد و او لیلا را پای بساط مواد مخدر کشاند و لیلا را وابسته به شیشه کرد. تحملم تمام شده بود و می خواستم بلایی سر پدرش بیاورم. لیلا که خبر بچه دار شدنش را به پدرش داد، می خواستم صبر کنم تا بچه ام به دنیا بیاید اما فایده ای نداشت، لیلا هر روز عوض می شد تا این که هنگام کار کردن دچار سوختگی از ناحیه پا شدم و مجبور بودم مدتی در خانه بمانم. پدر لیلا مصرف شیره و تریاک را برای من تجویز کرد، ابتدا خوب بود اما بعد از شش ماه من و لیلا معتاد حرفه ای شدیم. پسرم که به دنیا آمد وابستگی به اعتیاد مرا به سمت کریستال، شیشه، هروئین و ... کشاند.

اعتبار و مالم دود شد

محمود، آثار تزریق روی بدنش را نشان داد و گفت: در یک چشم بر هم زدن همه اعتبار و مالم دود شد و در شهر گدایی می کردم. پدر لیلا هم یک روز از خماری فوت کرد که همسایه ها او را جمع کردند اما من و لیلا در لجن زار فرو رفته بودیم و انگار نه انگار پسری داریم و او هم شده بود کتک خور من و مادرش. اعتیاد چشم و گوشمان را کور و کر کرده بود و هرگز صدای پسرم را نمی شنیدم.اعتیاد، لیلا را هم از من گرفت، او در همین تزریق ها بیماری گرفت و از دنیا رفت. من و پسرم تنها بودیم اما پدری هم نکردم. گدایی، سرقت و ... کار من شده بود تا از خماری نجات پیدا کنم اما همسایه ها به پسرم می رسند. از وقتی زندگی ام را به باد دادم پدر و مادرم مرا طرد کردند اما یک روز تلفنی به پدرم گفتم من به درک، بیا نوه ات ایمان را ببر که زیر دست من می میرد و پدرم آمد و پسرم را برد و مرا هم برای ترک به کمپ آورد. حالا برای آینده ام نقشه دارم و می خواهم برای ایمان، پدری کنم چون در این سال ها پسرم جلوی من قد کشید اما مواد مخدر هرگز نگذاشت او را ببینم.





همرسانی نوشتار: