موش و گربه بازی زن شوهردار

بعد از آن آزمایش مچم پیش همسرم باز شد

حسادت کورکورانه جاری، زندگی زنی را تا مرز فروپاشی پیش برد. به گفته این زن، مورد توجه بودن در جمع باعث برانگیختن حس انتقام جاری اش از وی شد و در نهایت در تله گرفتار شد.

  1. پنجشنبه ۹ اسفند ۹۷ ساعت ۰۹:۲۵ (۱۰ ماه،۳ هفته قبل)
فروپاشی زندگی با حسادت کورکورانه
به گزارش نوداد (سکوی اجتماعی خبر)

زن جوان می گوید: فکر می کردم جاری ام دوست و یاور من در تنهایی هایم است اما خبر نداشتم که از پشت به من خنجر می زند و آینده ام را به سوی تاریکی می کشاند.

زن جوان و نادم که دلتنگی برای جگر گوشه اش در سیمایش موج می زند درباره روزهای سیاه و سفید زندگی اش می افزاید: بچه که بودم با فوت مادرم از مهر او محروم شدم و زندگی توفانی و آوارگی من آغاز شد. پدرم یک قاچاقچی به تمام معنا بود و کاری به کار من و خواهر و برادرهایم نداشت. او سر ماجرای مواد به زندان افتاد.

بعد از این اتفاق مادربزرگم سرپرستی مرا برعهده گرفت. خواهر و برادر بزرگ ترم هم در خانه ماندند و دودی شدند.

تا 7 سالگی پیش مادربزرگم زندگی کردم تا این که وقت مدرسه رفتنم رسید. مادربزرگم که از پدرم کم نمی آورد و او هم دستی در قاچاق مواد داشت شرایط نگهداری از من را نداشت. از طریق دوستان هم سن و سالم با یک خوابگاه که تحت نظر یک نهاد حمایتی بود آشنا شدم و بعد از آن به آن جا نقل مکان کردم. تا یک سال در خوابگاه بی تابی و شب ها در تنهایی خودم گریه می کردم. هر وقت مادری را می دیدم که دست بچه اش را گرفته است دلم از غصه تَرَک بر می داشت و غم تمام وجودم را فرا می گرفت.

با وجود این که دلم برای خانواده ام تنگ می شد اما باز هم هیچ جایی بهتر از خوابگاه سراغ نداشتم و مجبور بودم در تنهایی ام غوطه ور شوم تا آینده ام را بسازم. بزرگ تر که شدم همزمان  در کنار درس خواندن در یک فروشگاه هم کار می کردم تا حقوقم کمک حال خرجی من باشد.

18 ساله بودم که با همسرم آشنا شدم و بعد از آن  با هم ازدواج کردیم. برادرم در این مدت به خاطر مواد به زندان افتاد. شوهرم شغل آزاد داشت و دستش به دهانش می رسید. در یک مجتمع با جاری ام زندگی می کردیم و او تفننی و به دور از چشم همسرش مواد مصرف می کرد.

بعضی از روزها که پیش او می رفتم مرا وسوسه می کرد که او را همراهی کنم و  می گفت خطری برای من ندارد. با یک دود و دو دود گرفتن مواد زیر زبانم مزه کرد  تا این که هر روز مشتاقانه به سوی مواد می رفتم. شوهرم اصلاً از ماجرا خبر نداشت چون قبل از آمدن او به خانه فضا را عادی و با زدن ادکلن و دوش گرفتن مداوم بوی مواد را از خودم پاک می کردم. مدتی بعد از این ماجرا و موش و گربه بازی کردن، از این وضعیت خسته شدم و مواد را کنار گذاشتم. به پیشنهاد جاری ام سراغ قرص متادون رفتم. جاری ام همه چیز را برایم فراهم می کرد تا به قول خودش آب در دلم تکان نخورد.

فکر می کردم او دوست خوبی برایم است اما نمی دانستم که او بدتر از هر دشمن دیگری است و به خاطر حسادت های زنانه اش قصد نابودی چهره و زندگی ام را دارد. بعد از گذشت مدتی از مصرف قرص کم کم حالم رو به وخامت گرایید و چهره ام داشت خراب می شد  و همین موضوع باعث شد شوهرم به من شک کند.

مدام در خواب بودم و چرت می زدم و برای همین همسرم یک روز به بهانه ای مرا از خانه بیرون برد و تا به خودم آمدم دیدم در یک آزمایشگاه هستم و دیگر دیر شده است.

بعد از دادن آزمایش مچم پیش همسرم باز شد و بعد از آن دیگر حنایم پیش او رنگی نداشت. شوهرم  به شدت از دست من عصبانی شد تا جایی که تصمیم گرفت مرا طلاق بدهد.

به ناچار همه ماجرا و نحوه فریب خوردن از سوی زن برادرش را برای او تعریف کردم. وقتی برادر شوهرم  جاری ام را به باد کتک گرفت او اعتراف کرد که به خاطر حسادتی که از روز اول به چهره و خوش تیپی ام داشته است تصمیم گرفته مرا در تله اعتیاد گرفتار کند تا با خراب شدن چهره ام او به آرزویش برسد.

بعد از این اتفاقات وقتی دیدم زندگی ام در حال فروپاشی است و از طرفی تنها فرزندم بی پناه می ماند و سرنوشت مرا پیدا می کند از شوهرم درخواست کردم که یک فرصت به من بدهد تا خودم را اصلاح کنم. همسرم وقتی ناتوانی مرا دید قبول کرد یک فرصت دیگر در اختیارم بگذارد و برای همین به کمپ آمدم تا هر چه زودتر از شر مواد خانمان سوز خلاص شوم و به دامان خانواده ام برگردم و از همه مهم تر مادری پاک و دلسوز برای تنها فرزندم باشم.





همرسانی نوشتار: